تاريخ : سه شنبه 9 ارديبهشت 1393 | 23:00 | نویسنده : مامان سميه

سلام عزیز دلم

جونم برات بگه این روزا خیلی کنجکاو شدی اونقدر سوال میپرسی که من کم میارم تو جواب دادن بهت 

چیزی نیس که ازش سوال نپرسی 

عاشق آسمونی و برنامه های علمی شبکه مستند ....و میگی دوست داری فضانورد بشی و بری فضا روی کره ماه 

من خیلی این کنجکاویهاتو دوست دارم امیدوارم تا آخر اینطوری باشی و شوق یادگیری رو داشته باشی 

دوست دارم عزیزم به خاطر وجودت هزار بار خدارو شکر میکنم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 7 دی 1392 | 22:20 | نویسنده : مامان سميه

سلام عزیز مامان ببخش چند وقتی نتونستم بیام اما حالا اومدم و چند تا از عکسات رو هم میزارم

 

اا

این عکس مال 3 سالگی شماست خونه مادر جون...عاشق موتورسواری هستی

 

ااا

پارسال محرم خونه مادرجون قربون طبل زدنت عزیزم

 

ستاره یزد ....اونقدر جیغ کشیدی و شادی کردی که نگو

 

اااا

اینم ستاره یزد قربون خوشحالیات مامان

 

اااااا

ببین مامان چطور دستمو بریدم !! {حالا چیزی نبود یه بریدگی خیلی کوچیک اما گفتی باید ببندیمش }

 

نننن

اینجا سریزد هست برای خداحافظی از این شهر رفتیم بیرون با دوستان بابا

 

تتتت

تو سریزد شترسواری هم کردی مامان جونم

 

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 21 شهريور 1392 | 11:50 | نویسنده : مامان سميه

سلام

ببخشید مامان جونم این روزا دسترسی به نت ندارم و خیلی نمیتونم بیام وبلاگت رو آپ کنم

دی ماه از یزد اسباب کشی کردیم و اومدیم کرج و بالاخره اونجا ساکن شدیم.... همه چیز خوبه جز اینکه بابا پیشمون نیست و داریم تنها زندگی میکنیم آخه کارش خیلی دوره نمیتونه پیشمون باشه

این روزا خیلی سوال میپرسی از همه چیز..... چرا خدا باهمون حرف نمیزنه؟ چرا نمیاد خونمون؟ بازوهاش خیلی بزرگن؟ آب و کی ساخته؟ از چه موادی تشکیل شده؟ ما رو کی ساخته؟ و کلی سوالای اینجوری که گاهی اوقات کم میارم تو جواب دادنشون

بزودی میام و عکسای جدیدت رو میذارم عزیزم..بوس دوست دارم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 آذر 1391 | 15:07 | نویسنده : مامان سميه

اینم عکسای گل پسرم که تو این مدت نتونستم بذارمشون؛

اینجا آرین داره به پرندهای حرم امام رضا دانه میده

لل

اینجا هم جلوی در مسجد نایین هست تو شهر نایین مسجدی با قدمت بالای 2000 سال

ااا

اینم یه عکس دیگه از همون مسجد

ااا

اینم ارین من تو شهربازی ستاره(یزد) کلی ذوق کرد و جیغ کشید از خوشحالی

ااا

اینم یه عکس دیگه از گل پسر تو شهربازی

ااا

آرین تو قطار یزد تهران ...فقط 1 ساعت خوابید

ااا

تولد آجی کیانا مهر 91

ااا

شام غریبان امام حسین

 

یه سری عکس دیگه هست که وقت نکردم بیارم و برات بذارم ببخش مامان انشاا دفعه بعد قلب 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 24 آبان 1391 | 17:27 | نویسنده : مامان سميه

آه 

به روزهای آخر ذی حجه

به کاروان عزیزترینهات که عازم آن مذبح عظیم است

و به دل عزیزی که در تب و تاب ظهر روز دهم به تلاطم افتاده

یا الله

یا الله

یا الله

امسال محرم 5 روز اولش رو یزدیم و 5 روز بعدی رو کرج .برات زنجیر گرفتم تا تو دسته برای امام حسین عزاداری کنی نسبت به سالهای پیش امسال خیلی بهتر همه چیز رو درک میکنی دلم میخواد حسینی باشی مامان ....روزی که بدنیا اومدی اول با تربت کربلا کامتو گرفتم به این امید که عشق امام حسین تو قلبت بتابه و از دوستدارانشون باشی.....

خدایا به پسرم کمک کن تا ذره ای از عشق واقعی مولا به قلبش بتابه و اونو عاشق اهل بیت کنه آمین 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 آبان 1391 | 13:35 | نویسنده : مامان سميه

ارین

امروز روز خانواده است و سالروز نزول سوره انسان(هل اتی)....در واقع روز بزرگترین و بهترین خانواده دنیا یعنی 5 تن آل عبا............سوره انسان در روز 25 ذی الحجه در شان اهل بیت پیامبر نازل شد که پس از 3 روز روزه و انفاق افطار خود از طرف خداوند اطعام شدند.

این روز رو به همه خانواده ها تبریک میگم. 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 13 آبان 1391 | 14:57 | نویسنده : مامان سميه

سلام سلام بالاخره بعد از یه غیبت طولانی من اومدم.

اتفاقات اخیر:

مدت 1 هفته رفتیم کرج وقتی برگشتیم بهمون خبر دادن که مامانم افتاده و دستش شکسته منم دوباره برگشتم و اینبار 3 هفته ای کرج بودم . قرار شد که یه مدت من بمونم و بعد خاله سمیرا تا اینطوری حداقل ذره ای از خوبیهای بابا و مامانم رو جبران کرده باشیم. مامانی دستش بد شکسته و خیلی از کارهاشو نمیتونه انجام بده و به کمک احتیاج داره.

جونم برات بگه که شما تو این مدت شیطون تر شدی زبونی پیدا کردی که نگو ....هر اتفاقی میافته برای همه تعریف میکنی و چیزی رو جا نمیذاری بعضی وقتا چیزایی میگی و میپرسی که حیرت میکنم واقعا این آرین کوچولوی منه ! پسرم بزرگ شده مردی شده برای خودش

علاقه عجیبی داری نینی باشی همش میگی "مامان من نینی ام من کوچولوام" مثل نینی ها گریه میکنی و ادا در میاری.. وقتی میخوای صدام کنی میگی "مامان من" و من این صدا کردنت رو خیلی دوست دارم.

چند تا شعر بلدی مثل" آهای آهای آقا گرگه این رودخونه بزرگه ابش خیلی زیاده نمیشه رفت پیاده باید که دست بکار شد روی چیزی سوار شد"  که از شعرای بچگی باباست و یه توپ دارم قلقلیه و ..

عاشق رنگ بازی مخصوصا با رنگ انگشتی هستی....کتاب رو خیلی دوست داری و گاها خودت برمیداری و برای من میخونی

برای هر چیزی چندبار تشکر میکنی بعد غذا میگی "مامان دستت درد نکنه به من غذا دادی"منم غش میکنم واست. 

خیلی به من وابسته شدی و هر کاری رو میگی مامانم انجام بده که این خیلی اوقات کلافه ام میکنه...

ولی با تمام این احوال من تو رو دوست دارم و میمیرم برای کارهای بامزه ت...خدایا حافظ و نگهبان خانوادم باش که تو بهترین حافظ و نگهبانی  





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 12 شهريور 1391 | 12:16 | نویسنده : مامان سميه

مامان جونم بالاخره عكسات آماده شدن و ديشب گرفتيمشون...كلي شكلك دراورديم تا خوب بايستي و بتونن ازت عكس بگيرن

اينم عكسات

ارين

اااا

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 12 شهريور 1391 | 12:06 | نویسنده : مامان سميه

سلام نفسم.چند روزه پيش با هم رفتيم آتليه كه عكس بندازيم ازت....طبقه بالاي آتليه سينما بود و بزرگ تبليغ فيلم كلاه قرمزي رو كرده بود. بعد از اينكه كارمون تموم شد به خواست شما پسر گلم رفتيم سينما. راستش من اولش خيلي موافق نبودم چون فكر ميكردم اذيت ميكني ولي وقتي ذوقت رو براي رفتن ديدم دلم نيومد بگم نه.قلب

خلاصه رفتيم سينما خيلي خوش گذشت فيلم جالبي بود و شما هم كلي ذوق كردي. البته كمي آخراي فيلم خسته شدي و ميگفتي بريم.. بلند شده بودي و تو سالن راه ميرفتي و كلي شيطنت كردي ولي در كل  زياد اذيت نكردي و ما بالاخره بعد از 2 سال و نيم رفتيم سينما!!خنده

تو اين مدت به خاطر شما و اينكه كوچيك بودي و حوصلت سر ميرفت نرفتيم سينما. حالا ديگه پسرم بزرگ شده و تحملش هم بيشتر...قربونت برم عزيزم كه همه زندگيه من و بابايي ...دوستت دارم آرين من 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 8 شهريور 1391 | 17:21 | نویسنده : مامان سميه

سلام قند عسلم

برات يه كتاب گرفتم نقاشي با ابرنگ.......كلي ذوق كردي و لذت بردي از نقاشي با ابرنگ

اولش بلد نبودي ولي وقتي فهميدي بايد تو آب بزني و بعد نقاشي كني كلي لذت بردي اخه عاشق آب و آب بازي هستي

ارين

اينم ارين در حال نقاشي

ا

الهي قربونت برم با اون دستاي كوچولوت

ا

اينم ارين در حال خونه سازي....عاشق خونه سازي هستي مدام ميگي مامان بيا با هم خونه بسازيم.

 

دوستتتتتتتتتتتت دارم پسرم.....قربون بازي كردنات برم من.





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد